|
||
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي آسمان صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي تنهایی
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبيترين موج تمناي دلم گفتي: "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..." "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..." "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم" همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب تنهاییم ، ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم. نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟.............ولي رفتي..... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد...! نظرات شما عزیزان: فاطمه
![]() ساعت19:30---24 آبان 1391
عزیزم دیگه داره زمستون میاد تمت و بجای برگ برفی کن
برچسبها:
+
تاریخ | سه شنبه 27 مهر 1391برچسب:, ساعت | 19:0 نویسنده | ღZAHRAღ
|